» امروز  
  » پند امروز :

 

 

๑۩ دوگوله=ترجمه بهترین جک و آموزش ۩๑
ترجمه جالبترین مطالب سایتهای خارجی مثل جوک، آموزش ...

درباره وبلاگ


لينکستان


لينک دوستان


آمار و امکانات


نويسندگان


تبليغات

تبليغات
 

    خوب ما هم رفتیم سر درس خوندن برا کنکور پس تا بعد از کنکور دانشگاه ازاد نمی تونم چیزی بنویسم


نظرات () |+| نوشته شده در ۱۳۸٧/۳/٢٢ | نوشته شده توسط
تولد= born
موضوع:

 

A little boy goes to his father and asks 'Daddy, how was I born?'???

The father answers, 'Well, son, I guess one day you will need to find out anyway!

Your Mom and I first got together in a chat room on Yahoo.

Then I set up a date via e-mail with your Mom and we met at a cyber-cafe.

We sneaked into a secluded room, where your mother agreed to a download from my hard drive.

As soon as I was ready to upload, we discovered that neither one of us had used a firewall,

and since it was too late to hit the delete button,

Nine months later a little Pop-Up appeared that said:

you born

 

یه پسر کوچیکی رفت پیش پدرش و پرسید: " بابا، من چطور متولد شدم؟؟؟"

پدر جواب داد:" خوب، پسرم، من گمان می کنم که تو به هر حال روزی نیاز خواهی داشت بفهمی!

من و مادرت برای اولین بار توی چت رم یاهو همدیگه رو دیدیم. سپس من با ایمیل یه قرار ملاقات با مادرت گذاشتم و ما همدیگه رو تویه cyber-café ( رستورانی که امکان دسترسی به اینترنت رو برای مشتریان در حال سرو غذا یا نوشیدنی رو فراهم میکنه) ملاقات کردم. ما خودمون رو در یه اتاق مجزا پنهان کردیم، جایی که مادرت با دانلود از هارد درایو ( که ترجمه اون از طرف اساتید" گرداننده سخت" گفته شده!!) موافقت کرد.

خیلی زود من برای آپلود  آماده بودم، ما متوجه شدیم که هیچ کدام ازما از فایروال استفاده نمی کنیم و چون به دلیل اینکه خیلی برای فشار دکمه delete دیر بود، نه ماه بعد یه پاپ آپ (pup up ) ظاهر شد که می گفت:

                                                               تو متولد شدی"


نظرات () |+| نوشته شده در ۱۳۸٧/۳/۱٥ | نوشته شده توسط

 

به مناسبت 14 خرداد سالروز رحلت امام خمینی چند بیت از اشعار آن عارف ربانی رو به همراه ترجمه انگلیسی اون رو قرار می دم.

 

من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم

چشم بیمار تو را دیدم و بیمار شدم 

Oh my beloved! After witnessing your Infinite Beauty I become entangled.

Seeing, the manifestation of Your Glory, I become saturated with joy and ecstasy.

 

 فارغ از خود شدم و کوس انا الحق بزدم

همچو منصور خریدار سر  دار شدم 

I forget my own existence and proclaimed the slogan -'I am the truth', and like the Mansoor Hallaj volunteered my self for hanging

 غم دلدار فکنده است بجانم شرری

که به جان آمدم و شهره بازار شدم 

The agony and pain of your love has burnt my entire existence.

That I become fed up with my own self; and my affairs become the talks of the town

 در میخانه گشائید برویم شب و روز

که من از مسجد و از مدرسه بیزار شدم 

"Let the doors of tavern be opened,

And let us go there day and night.

 

Because, I become disgusted with,

The Mosque as well as from the School.

 جامه زهد و ریا کندم و بر تن کردم

خرقه پیر خراباتی و هشیار شدم 

"I took off the dress of ascesticm and dissimulation."

 

And become awakened after wearing the robe of a tavern's haunter."

 واعظ شهر که از پند خود آزارم داد

از دم رند می آلود مدد کار شدم 

"The town's preacher with his preaching made me uncomfortable

 

Therefore, I sought refuge in some on who was inwardly upright but outwardly lewd."

بگذارید که از بتکده یادی بکنم

من که با دست بت میکده بیدار شدم 

Let me allow to remember the temple's sweet memories.

Where I was awakened from the sweet touch of my beloved's hand.

 


نظرات () |+| نوشته شده در ۱۳۸٧/۳/۱٤ | نوشته شده توسط

 

Young Guys  

A college student challenged a senior citizen, saying, "It is impossible for your generation to understand my generation. You grew up in a different world. Today we have television, jet planes, space travel, nuclear energy, computers..."

the geezer said, "You are right. We didn't have those things when we were young; so we invented them! What are you doing for the next generation?"

 

پسران جوان

دانشجویان یه کالج به یه آدم پیر اعتراض کردند، گفتند: " این غیر ممکنه که نسل شما بتونه نسل ما رو درک کنه. شما در یه جهان دیگه بزرگ شدید. امروز ما تلوزیون، جت، سفرهای فضایی، انرژی هسته ای، کامپیوتر... داریم"

یه آدم عجیبی گفت:" شما درست می گید. ما وقتی جوان بودیم این چیزا رو نداشتیم؛ پس ما اونها رو اختراع کردیم! شما برای نسل آینده می خواید چه کار کنید؟"


نظرات () |+| نوشته شده در ۱۳۸٧/۳/۱۳ | نوشته شده توسط

 

College Professor

Annoyed by the professor of anatomy who liked to tell "naughty" stories during class, a group of female students decided that the next time he started to tell one, they would all rise and leave the room in protest. The professor, however, got wind of their scheme just before class the following day, so he bided his time. Then, halfway through the lecture, he began. "They say there is quite a shortage of prostitutes in France." The girls looked at one another, arose and started for the door.

"Young ladies," said the professor with a smile, "the next plane doesn't leave till tomorrow afternoon."

 

پروفسور دانشگاه

 

 

از پروفسور آناتومی( کالبد شناسی)  که دوست داشت در بین کلاس داستانهای ناجور تعریف کنه ناراحت شده بودن، یه گروه از دختران تصمیم گرفتن که دفعه بعد اون شروع به گفتن کرد، اونها به نشانه اعتراض همه بلند بشن و کلاس رو ترک کنن. پروفسور، به هر طریقی، درست قبل از کلاس اون روز از توطئه اونها با خبر شد، پس اون منتظر کلاس شد. سپس، وسط درس دادن شروع کرد." گفتند که کمبود شدید روسپی در فرانسه وجود داره" (روسپی یه کلمه مودبانه هستش و به اصطلاح بی ادبی همون جنده می شه)

دخترا به هم نگاهی کردن، بلند شدن و به طرف در رفتن.

 

پرفسور با یه خنده  گفت " خانم های جوان پرواز بعدی تا فردا بعد از ظهر نمی پره"


نظرات () |+| نوشته شده در ۱۳۸٧/۳/۱۱ | نوشته شده توسط

 

Great Writer

There was once a young man who, in his youth, professed his desire to become a great writer.

When asked to define great, he said, "I want to write stuff that the whole world will read, stuff that people will react to on a truly emotional level, stuff that will make them scream, cry, howl in pain and anger!"

He now works for Microsoft writing error messages.

نویسنده بزرگ

فقط یکبار یک شخص جوان، در جوانی، ادعا کرده که علاقه داره یه نویسنده بزرگ بشه.

وقتی از اون خواستن که  بزرگ رو معنی کنه ، اون گفت: " من می خوام چنان چرندی بنویسم که تمام جهان اون رو بخونن، چرندی که وقتی می خونن عکس العملی از روی احساسات واقعی نشون بدن، چرندی که باعث بشه اونا جیغ بزنن، گریه کنن، از درد فریاد بزنن و عصبانی بشن!!"

 

او هم اکنون برای مایکروسافت error messages (پیغام های خطا) رو می نویسه


نظرات () |+| نوشته شده در ۱۳۸٧/۳/٩ | نوشته شده توسط

خوب این هم به مطلب طنز دیگه که فکر نکنم به ترجمه نیاز داشته باشه اگر نتونستید بخونید می تونید بگید تا ترجمه کنم

Life Before The Computer

Memory was something you lost with age

An application was for employment

A program was a TV show

A cursor used profanity

A keyboard was a piano

A web was a spider's home

A virus was the flu

A CD was a bank account

A hard drive was a long trip on the road

A mouse pad was where a mouse lived

And if you had a 3 inch floppy ..

... you just hoped nobody ever found out!!


نظرات () |+| نوشته شده در ۱۳۸٧/۳/۸ | نوشته شده توسط

Great Writer

There was once a young man who, in his youth, professed his desire to become a great writer.

When asked to define great, he said, "I want to write stuff that the whole world will read, stuff that people will react to on a truly emotional level, stuff that will make them scream, cry, howl in pain and anger!"

He now works for Microsoft writing error messages.

نویسنده بزرگ

فقط یکبار یک شخص جوان، در جوانی، ادعا کرده که علاقه داره یه نویسنده بزرگ بشه.

وقتی از اون خواستن که  بزرگ رو معنی کنه ، اون گفت: " من می خوام چنان چرندی بنویسم که تمام جهان اون رو بخونن، چرندی که وقتی می خونن عکس العملی از روی احساسات واقعی نشون بدن، چرندی که باعث بشه اونا جیغ بزنن، گریه کنن، از درد فریاد بزنن و عصبانی بشن!!"

 

او هم اکنون برای مایکروسافت error messages (پیغام های خطا) رو می نویسه


نظرات () |+| نوشته شده در ۱۳۸٧/۳/۸ | نوشته شده توسط

آخرين مطالب ارسالي

بهترين مطالب را در وبلاگ ما بجوييد